
جلوتر رفتم و ديدم که دختری روی زمين افتاده که درست نميتونستم صورتش را ببينم،در همين هنگام آمبولانسی آمد و دختر را بلند کردند که درون آمبولانس بگذارند،
اين بار چهره اش را کاملاً ديدم،ديگه نفهميدم چی شد.
فقط صداهايی شنيدم که ميگفتند:
_ ديگه اميدی نيستش
_ يعنی مرده
_ سريع برسونيدش بيمارستان
فقط گريستم.
اين سری فقط ميخوام از وحيد عزيز تشکر کنم،بابت عکس بالای صفحه در وبلاگ و لوگويی که برای من درست کردند.البته اين کارها از خيلی وقت پيش آماده بود که ما پيش وحيد عزيز هم شرمنده شديم و تازه الان در وبلاگ گذاشتيم.
اينجا هم بابت اين دير کرد از وحيد عزيز عذر خواهی ميکنم.
دوستدار شما غريبه.توی خيابانهای سرد و تاريک غربت قدم ميزدم،برف زمين را پوشانده بود..............
در اين سرما نگاه منتظر دخترکی مرا خيره به او کرده بود..........
نزديکتر شدم و باز هم به رفتار او خيره شدم............
ماشينها يک به يک جلوی دخترک ترمز ميکردند و از شيشه ماشين حرفهايی بين راننده و او رد و بدل ميشد........
نزديکتر شدم و بيشتر به فکر فرو رفتم،دخترک نگاهی به من کرد و سيگاری روشن کرد،ماشين ديگری جلوی دخترک ترمز کرد،اينبار نزديکتر شده بودم،و ميتونستم بشنوم که چه حرفهايی بين اونا رد و بدل ميشه.........
بعد از شنيدن حرفهاشون،انگار که سطل آب داغی روی سر من ريختند و کاملاً داغ شدم.
آری دخترک..............
ای پناه هوس مردای شب
هميشه گريه به دل خنده به لب
کنار پنجره ايستاده بودم و خاطرات با تو بودن را مرور ميکردم،روز زيبائی بود،روزی که به آرزوم رسيدم،روزی که زندگيم عوض شد..........
بايد بهت بگم که زندگيم رنگ تازه اي گرفت،لحظه اي که ديدمت تمام روياهام که چند وقت باهاش بودم،به واقعيت پيوست و تونستم خودم را بشناسم.
زندگيمو مديون تو هستم.
هميشه به يادتم،هميشه تو قلبمی.
دارم لحظه شماری ميکنم برای ديدار دوباره،دوباره ميخوام ببينمت،دوباره ميخوام تو چشمات نگاه کنم و پيش چشمات اين اعتراف را بکنم که دوستت دارم.
هميشه تو قلبمی![]()
دوستت دارم![]()
چرا نه در پی عزم ديار خود باشم
چر ا نه خاک سر کوی يار خود باشم
غم غريبی و غربت چو بر نميتابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم
ز محرمان سرا پرده وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پيداست باری آن اولی
که روز واقعه پيش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان
گرم بود گله اي راز دار خود باشم
هميشه پيشه من عاشقی و رندی بود
دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ
وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
امروز از اون روزا بود که دلم خيلی گرفته بود،از صبح تا حالا هيچ کاری نکردم،فقط دراز کشيده بودم و داشتم به اين فکر ميکردم که چرا بايد اينجا باشم،چرا نبايد ايران باشم.
بعضی وقتا دلم برای اون دود تهران هم تنگ ميشه،دلم ميخواد يه کمی دود بخورم.
چه روز هايی بود،حيف که خيلی زود گذشت.
زندگی بعضی وقتا آدمهارو مجبور به کاری ميکنه که اصلاً دلشون نميخواد،اما چه ميشه کرد.
بايد ساخت.
خرم آن روز کزين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گرچه دانم که به جايی نبرد راه غريب
من به سوی سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملک سليمان بروم
چون صبا با تن بيمار و دل بی طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در راه او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم کش و ديده گريان بروم
نذر کردم گر از اين غم به در آيم روزی
تا در ميکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
تازيان را غم احوال گران باران نيست
پارسايان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بيابان نبرم راه بيرون
همره کوکبه آصف دوران بروم
چند روزيه که دلم خيلی هواتو کرده،دلم ميخواد ببينمت،دلم برات شده يه ذره.
هيچوقت اولين باری را که ديدمت يادم نميره،هيچوقت اون خنده های شيرينت که تو چشمام نگاه ميکردی،ميخنديدی را يادم نميره.
از اون لحظه اي که آخرين بار همديگرو ديديم تو فکرتم.
هميشه حس ميکنم بدون تو يه چيزی کم دارم،ولی وقتی تو روياهام با تو هستم،احساس آرمش ميکنم.
به اين فکر ميکنم که يه نفر هست که دوستش دارم،به اين فکر ميکنم که يه نفر هست که به خاطرش
زنده هستم،به اين فکر ميکنم که................
دوستت دارم عزيزم.