توی خيابانهای سرد و تاريک غربت قدم ميزدم،برف زمين را پوشانده بود..............
در اين سرما نگاه منتظر دخترکی مرا خيره به او کرده بود..........
نزديکتر شدم و باز هم به رفتار او خيره شدم............
ماشينها يک به يک جلوی دخترک ترمز ميکردند و از شيشه ماشين حرفهايی بين راننده و او رد و بدل ميشد........
نزديکتر شدم و بيشتر به فکر فرو رفتم،دخترک نگاهی به من کرد و سيگاری روشن کرد،ماشين ديگری جلوی دخترک ترمز کرد،اينبار نزديکتر شده بودم،و ميتونستم بشنوم که چه حرفهايی بين اونا رد و بدل ميشه.........
بعد از شنيدن حرفهاشون،انگار که سطل آب داغی روی سر من ريختند و کاملاً داغ شدم.
آری دخترک..............
ای پناه هوس مردای شب
هميشه گريه به دل خنده به لب
کنار پنجره ايستاده بودم و خاطرات با تو بودن را مرور ميکردم،روز زيبائی بود،روزی که به آرزوم رسيدم،روزی که زندگيم عوض شد..........
بايد بهت بگم که زندگيم رنگ تازه اي گرفت،لحظه اي که ديدمت تمام روياهام که چند وقت باهاش بودم،به واقعيت پيوست و تونستم خودم را بشناسم.
زندگيمو مديون تو هستم.
هميشه به يادتم،هميشه تو قلبمی.
دارم لحظه شماری ميکنم برای ديدار دوباره،دوباره ميخوام ببينمت،دوباره ميخوام تو چشمات نگاه کنم و پيش چشمات اين اعتراف را بکنم که دوستت دارم.
هميشه تو قلبمی![]()
دوستت دارم![]()
چرا نه در پی عزم ديار خود باشم
چر ا نه خاک سر کوی يار خود باشم
غم غريبی و غربت چو بر نميتابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم
ز محرمان سرا پرده وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پيداست باری آن اولی
که روز واقعه پيش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان
گرم بود گله اي راز دار خود باشم
هميشه پيشه من عاشقی و رندی بود
دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ
وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
امروز از اون روزا بود که دلم خيلی گرفته بود،از صبح تا حالا هيچ کاری نکردم،فقط دراز کشيده بودم و داشتم به اين فکر ميکردم که چرا بايد اينجا باشم،چرا نبايد ايران باشم.
بعضی وقتا دلم برای اون دود تهران هم تنگ ميشه،دلم ميخواد يه کمی دود بخورم.
چه روز هايی بود،حيف که خيلی زود گذشت.
زندگی بعضی وقتا آدمهارو مجبور به کاری ميکنه که اصلاً دلشون نميخواد،اما چه ميشه کرد.
بايد ساخت.
خرم آن روز کزين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گرچه دانم که به جايی نبرد راه غريب
من به سوی سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملک سليمان بروم
چون صبا با تن بيمار و دل بی طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در راه او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم کش و ديده گريان بروم
نذر کردم گر از اين غم به در آيم روزی
تا در ميکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
تازيان را غم احوال گران باران نيست
پارسايان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بيابان نبرم راه بيرون
همره کوکبه آصف دوران بروم
چند روزيه که دلم خيلی هواتو کرده،دلم ميخواد ببينمت،دلم برات شده يه ذره.
هيچوقت اولين باری را که ديدمت يادم نميره،هيچوقت اون خنده های شيرينت که تو چشمام نگاه ميکردی،ميخنديدی را يادم نميره.
از اون لحظه اي که آخرين بار همديگرو ديديم تو فکرتم.
هميشه حس ميکنم بدون تو يه چيزی کم دارم،ولی وقتی تو روياهام با تو هستم،احساس آرمش ميکنم.
به اين فکر ميکنم که يه نفر هست که دوستش دارم،به اين فکر ميکنم که يه نفر هست که به خاطرش
زنده هستم،به اين فکر ميکنم که................
دوستت دارم عزيزم.
من و انکار شراب اين چه حکايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نميدانستم
ورنه مستوری ما تا به چه غايت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نياز
تا تو را خود ز ميآن با که عنايت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاريست که موقوف هدايت باشد
من که شبها راه تقوا زده ام با دف و چنگ
اين زمان سر به ره آورم چه حکايت باشد
بنده پير مغانم که ز جهلم برهاند
پير ما هرچه کند عين عنايت باشد
دوش از اين غصه نخفتم که رفيقی ميگفت
حافظ ار مست بود جای شکايت باشد
ازو پرسم که اين چون است و آن چون
يکی را می دهی صد ناز و نعمت
يکی را قرص نان آغشته در خون
ما بدين در نه پی حشمت و جاه آمده ايم
از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم
ره رو منزل عشقيم و ز سر حد عدم
تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم
سبزه خط تو ديديم و ز بستان بهشت
به طلبکاری اين مهر گياه آمده ايم
با چنين گنج که شد خازن او روح امين
به گدايی به در خانه شاه آمده ايم
لنگر حلم تو ای کشتی توفيق کجاست
که در اين بحر کرم غرق گناه آمده ايم
آبرو ميرود ای ابر خطا پوش ببار
که به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم
حافظ اين خرقه پشمينه مينداز که ما
از پی قافله با آتش آه آمده ايم
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بيچاره دلم در غـم بسيار افتاد
بسيار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنين زار که اين بار افتاد
سودای ترا بهــانهای بس باشد
مر گـوش ترا تــرانهای بس باشد
در کشتن ما چه ميزنی تيغ جفا
مــا را سـر تازيانهای بس باشـد
ما کارو دکان و پيشه را سوختهايم
شعر و غزل و دوبيتی آموختهايم
در عشق که او جان و دل و ديده ماست
ما جان و دل و ديده هر سه را سوختهايم
خوش باشيد
.


